ماهِ آفْتابْگَردون

دل نوشته و افکار پریشان من

ماهِ آفْتابْگَردون

دل نوشته و افکار پریشان من

سلام خوش آمدید

 ''وقتی چیزی نیست، نباید مزخرف نوشت.
به گمانم خطر نوشتن خاطرات همین باشد: 
آدم در همه چیز اغراق می‌کند، گوش به زنگ می‌نشیند و همیشه حقیقت را جور دیگری نشان می‌دهد.''

ژان پل سارتر

از اونجایی که تجربه این نوشته رو داشتم به اشتراکش میذارم!

روزایی که برای اینکه خودم رو گول و بزنم و وقتی به دفترچه خاطراتم بر میگردم ، بگم آخیییی.. چه قشنگ!! یکسری چیزای ظاهری مینوشتم و ته ته دلم رو میترسیدم بنویسم!

خداروشکر تو این وبلاگ از این خبرا نبوده و هر حسی داشتم رو نوشتم! و نترسیدم از ته ته دلم! آره وقتی بر میگردم و میخونم نمیگم آخییی چه قشنگ!! شاید بگم چرا این حس رو داشتم؟! و هزاران چرای دیگه! و این از این نظر که میتونم پیشرفت یا شایدم پسرفت! خودم رو ببینم خوبه...

 

 


 

  • ۰ نظر
  • ۱۰ شهریور ۹۹ ، ۱۴:۵۹
  • وندا :)
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۰ تیر ۹۹ ، ۱۷:۴۹
  • وندا :)

اینقدر هر وقت حالم بد بوده اومدم اینجا نوشتم، که این مدت که حالم خوب بود حاضر نبودم بیام اینجا که اون حال بد برام یادآور نشه..

ولی دلم برای نوشتن تنگ شده و دوست دارم از حال و روزم بنویسم که بعدها یادم نره خاطراتم رو!

خوشی های دوران قرنطینه، هر وقت دلت میخواد بخوابی هر وقت دلت میخواد کار میکنی.. بعد یه مدت خسته میشی.. دلت نظم و صبح زود بیدار شدن رو میخواد.. بعد که این اتفاق میفته، دوباره خسته می شی!

شاید زندگی همینه! یه مدت با یه چیزی حال میکنی و بعدم ازش خسته می شی.. و همیشه حسرت اون چیزی رو داری که نداری!!

 

پ.ن: امیدوارم این حال خوب معطوف به این چهار ماه قراردادی نباشه و ادامه پیدا کنه...

 

  • ۰ نظر
  • ۳۱ ارديبهشت ۹۹ ، ۰۶:۱۹
  • وندا :)
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۵ بهمن ۹۸ ، ۱۲:۰۸
  • وندا :)
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۳۰ دی ۹۸ ، ۱۶:۳۷
  • وندا :)

وقتی دلتون میگیره چه کار میکنید؟

خیلی دلم گرفته

دوست دارم چند روز بی خیال همه چیز بشم ، برم سفر، چند روز نباشم کلا.. به هیچی فکر نکنم.. به هیچی..

  • وندا :)

امروز بالاخره به مشاوره رفتیم

تو این یک سال، چندبار این تصمیم رو داشتم، ولی آخرش بی خیال و پشیمون میشدم  و فکر میکردم فایده ای نداره

به آینده فکر نمیکردم و سعی میکردم با زندگی در حال، لذت ببرم... ولی تا کی می‌تونستم؟ تا کی به آینده فکر نکنم؟ بالاخره یه روزی با همون آینده قراره مواجه بشم.. نباید کوچکترین کاری انجام بدم که بعدا پشیمون نباشم؟

خلاصه..

به خواسته خود ح. به مشاوره رفتیم، چون میگفت دیگه نمیدونه چه کار باید انجام بده و هر چی به ذهنش میرسه آخرش درد ه ...

مشاور، همونی رو گفت که تو ذهن من بود! قطعا ح. هم همین پیشبینی رو می‌کرد.. واضحه.. منطقی ترین انتخابه

ولی ح. انقدر درگیره که فکر میکنه با حذف ی. دنیا به پایان می‌رسه، در حالی که آقای مشاور گفت اون کسی که بیشتر مشکل داره تو این رابطه ، خودت هستی(خطاب به ح.) 

خلاصه

چرا اینها رو مینویسم؟

چون اون کسی که باید محکم باشه و این تصمیم رو عملی کنه منم! و اینجا مینویسم، که بعدا از تصمیمی که گرفتم پشیمون نشم! یادم بمونه که این تنها راه حل منطقی و درستی هست که وجود داره، و اگر امروز عملی اش نکنم، یه روزی مجبورم

اگر کلا نخوام این کار رو انجام بدم، باید زندگی که دوسش ندارم رو تحمل بکنم

پس دیدی؟ راهی نداری! قوی باش و جلو برو...

از حرفای ح. نترس.. اینکه میگه من آدم سابق نمیشم.. اینکه میگه درد میکشم

به قول اقای مشاور، مثل ادمی هستی که الان تا کمر تو آبه، و من فقط میخوام کمک کنم غرق نشی.. ولی تو خیس شدی! و این اجتناب ناپذیره! نمیشه که خشک از اون آب بیای بیرون! یا باید غرق شی و یا باید خیس از اون آب بیای بیرون.. 

آره..

داشتم میگفتم، .. یادت باشه راه درست دیگه ای نداشتی، باید این کار رو بالاخره انجام میدادی! 

به امید روزی که بیام اینجا بنویسم همه چی خوب و آرومه! بنویسم ی. داره زندگیش رو میکنه، و من از زندگیم با ح. لذت میبرم و ح. دردی نداره!

 

  • وندا :)

چقدر دلم تنگ شده بود برای نوشتن...

انقدر درگیر روزمرگی و کارای بی خود بودم که نتونسته بودم بنویسم،

خوشحالم که امروز راس ۴ تونستم از مرکز بزنم بیرون! و شام و نهار فردا هم به لطف مادر همسرم آماده است، و من میتونم آزادانه، بدون اینکه به چیز دیگه ای فکر کنم، استراحت کنم.. موسیقی گوش بدم، وبلاگ بخونم..

یادمه آخرین بار، کلی حرف داشتم برای گفتن، کلی ناراحت بودم.. انقدر که حتی از نوشتنش ترسیدم! می‌ترسیدم احساساتی که دارم رو جایی ثبت کنم.. فقط منتظر بودم تموم شن.. خداروشکر گذشت دوره اش!

الانم درگیر چیزای دیگم البته.. از ناراحتی از کارم گرفته تا مسائل ریز و درشت زندگی! ولی خوشحالم که تونستم راهی برای فراموشی لحظه‌ای و بهتر بودن حالم پیدا کنم!

شاید مسخره باشه.. ولی اون راه! رقصه! حدود ۵ ماهی هست که می‌رم زومبا و واقعا علاقه دارم بهش.. باعث می‌شه حالم بهتر شه

بگذریم..

داشتم از ناراحتی هام می‌گفتم

یکی اش قضاوت و حرفای اطرافیانمه، از مردم انتظاری ندارم و خیلی هم نزدیک نیستم بهشون و فقط با اطرافیانم در رابطه ام

ولی اینکه حتی خانواده ات هم راجع به تو و زندگیت قضاوت کنن و حرفی بزنن که ناراحت شی، خیلی آزاردهنده است.. الان یادم میاد که چرا سه سال پیش تصمیم گرفتم خونه ام دور از خانواده و فامیل باشه!!!

گذشته از این‌ها، ۴۰ روزی که قرار بود ی. با ح. در ارتباط نباشه تموم شده و من هم ، اذیت می‌شم.. هر چند... خیلی خیلی کمتر از قبل.. حداقل الان احساسات ح. رو بهتر میدونم، چون خیلی باهام درد و دل کرده و از احساساتش گفته

و دیگه این‌که ح. خیلی حالش بده و مدام با من از غصه هاش میگه (به اصرار خودم البته) و خب منم ناراحتم براش..

شدیدا نگران آینده است ، مدام درد داره و میگه نمیدونم چی میخواد بشه

اون از اینکه من درکم، و حس دلسوزیم کمتر از اونه ناراحته! میگه کاش دلسوزتر بودی که بیشتر درک میکردی!

و منم از اینکه اون اینجوری میگه ناراحت میشم..دست خودم نیست واقعا.. 

و البته خیلییی.. چیزای دیگم هست که مجال گفتنشون نیست..

فکر میکنم همینقدر برای امروز کافیه!

 

  • وندا :)
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۱ آبان ۹۸ ، ۰۰:۰۰
  • وندا :)

تا حالا براتون پیش اومده با دیدن یه چیز کوچک، از عکس و فیلم گرفته تا یه نوشته کوچک، برید تو حال و هوای گذشته؟؟ تمام خاطرات و حس و حال اون موقع براتون زنده بشه؟؟

امروز دوستم برام نوتی رو در icloud به اشتراک گذاشته بود، منم که اصلا یادم نبود قبلا چیزی اونجا داشتم یا نه، وقتی وصل شدم که اون نوت رو ببینم، یهو کلی نوت دیگه جلوم ظاهر شدن! اولش فکر کردم دوستم اشتباهی کل پوشه اش رو باهام  به اشتراک گذاشته، که وقتی به تاریخ و نوشته نگاه کردم ، دیدم بلهه.. اینا نوتای سال دوم دانشگاهم هست.. دیگه منم که وسط یه جلسه خسته کننده بودم، یهو رفتم تو فکر و حال هوای اون موقع ام.. از ایمیل تی‌عی نقشه کشی و استاد زبان گرفته، تا آدرس کلاسایی که میخواستم برم و مدل لپ‌تاپی که میخواستم بخرم، و شعرها و نوشته هایی که خوشم میومد.. برای خودمم عجیبه که حتی یادمه اون نوشته ها رو کجا دیدم  ، چه حسی بهم دست داده وقت خوندنشون .. خلاصه که حین جلسه که سفر به گذشته داشتم هیچ، هنوزم تو همون حال و هوام و دلم برای سالای اول دانشگاه تنگ شده..

 

* یادمه این شعر رو به مناسبت تولد بیست سالگی ام پست کرده بودم! حیف که پاک کردم اکانتم رو!

  • وندا :)