وندا

دل نوشته و افکار پریشان من

وندا

دل نوشته و افکار پریشان من

وندا

دنیا نیرزد که پریشان کنی دلی...

۶۶ مطلب با موضوع «حال و هوای این‌روزای من» ثبت شده است

امروز بالاخره به مشاوره رفتیم

تو این یک سال، چندبار این تصمیم رو داشتم، ولی آخرش بی خیال و پشیمون میشدم  و فکر میکردم فایده ای نداره

به آینده فکر نمیکردم و سعی میکردم با زندگی در حال، لذت ببرم... ولی تا کی می‌تونستم؟ تا کی به آینده فکر نکنم؟ بالاخره یه روزی با همون آینده قراره مواجه بشم.. نباید کوچکترین کاری انجام بدم که بعدا پشیمون نباشم؟

خلاصه..

به خواسته خود ح. به مشاوره رفتیم، چون میگفت دیگه نمیدونه چه کار باید انجام بده و هر چی به ذهنش میرسه آخرش درد ه ...

مشاور، همونی رو گفت که تو ذهن من بود! قطعا ح. هم همین پیشبینی رو می‌کرد.. واضحه.. منطقی ترین انتخابه

ولی ح. انقدر درگیره که فکر میکنه با حذف ی. دنیا به پایان می‌رسه، در حالی که آقای مشاور گفت اون کسی که بیشتر مشکل داره تو این رابطه ، خودت هستی(خطاب به ح.) 

خلاصه

چرا اینها رو مینویسم؟

چون اون کسی که باید محکم باشه و این تصمیم رو عملی کنه منم! و اینجا مینویسم، که بعدا از تصمیمی که گرفتم پشیمون نشم! یادم بمونه که این تنها راه حل منطقی و درستی هست که وجود داره، و اگر امروز عملی اش نکنم، یه روزی مجبورم

اگر کلا نخوام این کار رو انجام بدم، باید زندگی که دوسش ندارم رو تحمل بکنم

پس دیدی؟ راهی نداری! قوی باش و جلو برو...

از حرفای ح. نترس.. اینکه میگه من آدم سابق نمیشم.. اینکه میگه درد میکشم

به قول اقای مشاور، مثل ادمی هستی که الان تا کمر تو آبه، و من فقط میخوام کمک کنم غرق نشی.. ولی تو خیس شدی! و این اجتناب ناپذیره! نمیشه که خشک از اون آب بیای بیرون! یا باید غرق شی و یا باید خیس از اون آب بیای بیرون.. 

آره..

داشتم میگفتم، .. یادت باشه راه درست دیگه ای نداشتی، باید این کار رو بالاخره انجام میدادی! 

به امید روزی که بیام اینجا بنویسم همه چی خوب و آرومه! بنویسم ی. داره زندگیش رو میکنه، و من از زندگیم با ح. لذت میبرم و ح. دردی نداره!

 

  • وندا :)

چقدر دلم تنگ شده بود برای نوشتن...

انقدر درگیر روزمرگی و کارای بی خود بودم که نتونسته بودم بنویسم،

خوشحالم که امروز راس ۴ تونستم از مرکز بزنم بیرون! و شام و نهار فردا هم به لطف مادر همسرم آماده است، و من میتونم آزادانه، بدون اینکه به چیز دیگه ای فکر کنم، استراحت کنم.. موسیقی گوش بدم، وبلاگ بخونم..

یادمه آخرین بار، کلی حرف داشتم برای گفتن، کلی ناراحت بودم.. انقدر که حتی از نوشتنش ترسیدم! می‌ترسیدم احساساتی که دارم رو جایی ثبت کنم.. فقط منتظر بودم تموم شن.. خداروشکر گذشت دوره اش!

الانم درگیر چیزای دیگم البته.. از ناراحتی از کارم گرفته تا مسائل ریز و درشت زندگی! ولی خوشحالم که تونستم راهی برای فراموشی لحظه‌ای و بهتر بودن حالم پیدا کنم!

شاید مسخره باشه.. ولی اون راه! رقصه! حدود ۵ ماهی هست که می‌رم زومبا و واقعا علاقه دارم بهش.. باعث می‌شه حالم بهتر شه

بگذریم..

داشتم از ناراحتی هام می‌گفتم

یکی اش قضاوت و حرفای اطرافیانمه، از مردم انتظاری ندارم و خیلی هم نزدیک نیستم بهشون و فقط با اطرافیانم در رابطه ام

ولی اینکه حتی خانواده ات هم راجع به تو و زندگیت قضاوت کنن و حرفی بزنن که ناراحت شی، خیلی آزاردهنده است.. الان یادم میاد که چرا سه سال پیش تصمیم گرفتم خونه ام دور از خانواده و فامیل باشه!!!

گذشته از این‌ها، ۴۰ روزی که قرار بود ی. با ح. در ارتباط نباشه تموم شده و من هم ، اذیت می‌شم.. هر چند... خیلی خیلی کمتر از قبل.. حداقل الان احساسات ح. رو بهتر میدونم، چون خیلی باهام درد و دل کرده و از احساساتش گفته

و دیگه این‌که ح. خیلی حالش بده و مدام با من از غصه هاش میگه (به اصرار خودم البته) و خب منم ناراحتم براش..

شدیدا نگران آینده است ، مدام درد داره و میگه نمیدونم چی میخواد بشه

اون از اینکه من درکم، و حس دلسوزیم کمتر از اونه ناراحته! میگه کاش دلسوزتر بودی که بیشتر درک میکردی!

و منم از اینکه اون اینجوری میگه ناراحت میشم..دست خودم نیست واقعا.. 

و البته خیلییی.. چیزای دیگم هست که مجال گفتنشون نیست..

فکر میکنم همینقدر برای امروز کافیه!

 

  • وندا :)
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۱ آبان ۹۸ ، ۰۰:۰۰
  • وندا :)

حدودا یک ماه پیش، یه سری برنامه ریختم برای خودم و به خودم قول دادم که دیگه واقعا اینارو عملی کنم!

اینجا نوشتمشون

حالا در این راستا چه کارایی کردم؟

برای تناسب اندام و ورزش! رژیم گرفتم و میخوام تا ۲ماه آینده ۳کیلو کم کنم! برای رصدش هم برنامه کرفس رو نصب کردم! یه زمانی فکر میکردم خیلی برنامه بی خودیه ولی الان واقعا بهم کمک میکنه که خوردنم رو کنترل کنم..

از اونجایی که دوست دارم شکم تخت! داشته باشم هم، قند مصنوعی رو حذف کردم فعلا.. این جز سخت ترین کارهاست برام چون من عاشق شیرینی و شکلاتم... 

قصد دارم با برنامه ABS workout هم جلو برم و ورزش‌هاش رو انجام بدم.. ولی فعلا وقت نشده.. چون بعد از کارم، روزای زوج میرم زومبا! و یکشنبه سه شنبه میرم سنگ نوردی.. و واقعا جونی برام نمی‌مونه! ولی سعی میکنم یه جوری بگنجونم تو برنامه‌ام..

در ضمن از این لینک به عنوان راهنمایی کمک گرفتم! 

و خب همونطور که گفتم سنگ نوردی هم شروع کردم دوباره و خیلی خوشحالم! و اینکه تمام بدنم درد می‌کنه.. ولی وقتی به این فکر میکنم که بالاخره بدن من هم قوی میشه و می‌تونم مسیرهای جدید رو برم انرژی میگیرم... 

در راستای کوهنوردی! هنوز کاری نکردم...

برای کارم هم ، یه دوستی مسیری رو بهم پیشنهاد کرده که در پست جداگانه مینویسمش...

ولی از اونجایی که هنوووووز کارای فارغ التحصیلی ام رو نکردم!(البته بالاخره پروژه ام رو انجام دادم هرچند هنوز استادم رو ندیدم!!) نتونستم استخدام شم و به محض انجام استخدام میشم...

 

  • وندا :)
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۰ شهریور ۹۸ ، ۱۵:۲۴
  • وندا :)
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۶ شهریور ۹۸ ، ۰۵:۰۲
  • وندا :)

تا حالا پیش اومده از شدت ناراحتی و بغض کلی گریه کنید، بعدش یهویی انقدر حالتون خوب شه که نفهمید چرا اصلا گریه کردید؟؟

یه همچین حالیم این روزا

+بازم خداروشکر بعدش حالم خوب میشه...

  • وندا :)
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۳ شهریور ۹۸ ، ۱۸:۱۲
  • وندا :)
احساس خشم زیادی نسبت به یه نفر دارم، چند دور ماجرا رو با خودم دوره کردم، همچنان نمی‌دونم کی مقصره؟ اصلا شاید مقصری وجود نداشته باشه واقعا
همش می‌خوام دنبال مقصر نباشم
ولی وقتی عواقب کارش احساس و زندگی ام رو تحت تاثیر قرار داده ، هر چند کم!! عصبانی می‌شم
دوست دارم نسبت به قضیه بی تفاوت باشم تا اینقدر در عذاب نباشم.. دوست دارم خودم رو جای طرف بذارم و بهش حق! بدم..
یه مدت دعا می‌کردم که آروم شم ، بعد یه مدت خشمم غلبه کرد و پر شدم از نفرت..
می‌خوام ببخشم.. می‌خوام آروم باشم.. 
می‌دونم که راحت نیست.. باید انقدر قلبم بزرگ باشه که اتفاقایی که میفته رو نادیده بگیرم.. انقدر حس همدردی ام زیاد باشه که خودم رو بذارم جاش.. و انقدر خودم رو توانمند کنم که این اتفاق برام بی اهمیت باشه..
در این راستا!! این لینک‌ها رو پیدا کردم.. توضیح واضحات می‌دن! حس می‌کنم باید دعا کنم تا حل شه..
  • وندا :)

با اومدن رتبه‌ها بیشتر از همیشه احساس خستگی میکنم... درسته که خیلی هم درست و درمون درس نخوندم ولی نمیدونم چرا حداقل دوست داشتم بهتر از این حرفا بشم

شاید کلا قید خوندن ام بی ای رو بزنم

شایدم به رفتن به شبانه حتی راضی بشم

چرا اون روزی نمیرسه که بگم همین بود! همینو میخواستم! این اون چیزیه که حاضرم در بدترین شرایط براش وقت بذارم و دوستش داشته باشم..

فعلا قصد دارم یکی از علایق فراموش شده! ام رو دنبال کنم

نجوم آماتور!! 

تا کی به خاطر دلایل مسخره از علایقم دست بکشم؟

بی خیال همه چیییی

پ.ن:  همچنان احساس نیاز به یه استراحت به شدت کافی و خوب دارم... از نوع فکری و جسمی!

  • وندا :)