ماهِ آفْتابْگَردون

دل نوشته و افکار پریشان من

ماهِ آفْتابْگَردون

دل نوشته و افکار پریشان من

سلام خوش آمدید

۶۹ مطلب با موضوع «حال و هوای این‌روزای من» ثبت شده است

اون روزی که تصمیم گرفتم بیام تو وبلاگ بنویسم چه کار خوبی کردم به خدا.. چقده خوبه!

چقدر خوب که نوشتم احوالاتم رو..

سیر درد و اذیت هایی که شدم

سیر افکاری که داشتم

سیر نوساناتم..

و جالب تر اینکه الان مهسای ۶-۷ سال بزرگ تر شده داره می‌خونتشون.. و با یه لبخندی ازشون عبور می‌کنم.. لبخند همراه با شفقت.. خود گذشتم رو بغل می‌کنم.. 

اینکه نمی‌فهمیدم چمه و چی داره می‌شه.. اینکه چقدر تشنه این بودم یکی بیاد دستم رو بگیره و از این منجلاب بکشه منو بیرون..

و قشنگ‌تر اینکه همیشه تکیه ام به خدا بوده.. و چقدر حالم خوبه از این.. خدایا خودتو نگیری ازم یه وقت.. تو بودی که کمکم کردی به این آرامش برسم.. هرچند طول کشید.. هرچند خیلی خیلی خیلی سخت بود.. هرچند هنوز راه طولانی ای در پیش دارم.. ولی خواهشا باش همیشه کنارم.. 

اونی که منبع اصلی آرامشمه تویی.. و هر وقت به هر کس دیگه‌ای تکیه کردم ، یه جوری بازی رو برگردوندی که حالیم شه فقط باید بیام پیش خودت..

 

  • وندا :)

آرامش عجیبی دارم..

۳-۴ روز فقط گریه و هق هق داشتم، در این حد که سر کار هم هر چی و هر کیو می‌دیدم گریم می‌گرفت، یه روز انقدر جلوی گریم رو گرفتم که گلو درد و سردرد گرفتم

انقدر بی تاب بودم که با چند نفر صحبت کردم که چه کار کنم..

بعدش کم کم انگار این منظومه احساسات منظم‌تر شد

روشن تر شد اوضاع برام

به یه حال صلحی رسیدم

با خودم و دنیا

انگار اینطوری که دیگه می‌دونم چی ‌میخوام، نه اینکه چی بشه دقیق ولی می‌دونم دیگه کجاها باید کوتاه بیام و کجاها سر حرفم بایستم.. شاید همین انقدر بهم آرامش می‌ده

حس اینکه تو مطمئنی کار درست چیه و دیگه نتیجه برات مهم نیست..

حال غریبیه.. اونم وقتی کنار امام رئوف هستم.. تو حرم همینطوری آرامش هست این حال و هوام هم بهش اضافه شد و خیلی حس رقیق بودن داشتم.. گریه هام دیگه از روی درد نبودن.. از روی تسلیم بودن..

 

از ته دل می‌دونم خدا هوامو داره.. هرچی که بشه.. حس اینکه پشتت به خدا گرمه حس خیلی خوبیه.. ثابت شدنی هم نیست که بشه نشونش داد یه حس درونیه..

خدایا شکرت..

  • وندا :)
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۷ آذر ۰۴ ، ۰۰:۴۶
  • وندا :)

٢ هفته‌ای از تولد سی سالگیم میگذره..
بگذریم که زندگی قابل پیش بینی نیست.. همیشه فکز میکردم سی سالگی حداقل١بچه دارم ولی الان حتی نمی‌دونم کی بچه دار شم و با شرایطی که دارم چی میشه زندگیم
ولی توی کار به نظرم خوب اومدم جلو یعنی بهتر از چیزی که فکر میکردم..

همچنان مهم ترین سوال زندگیم حتی بیشتر از قبل اینه:
از کجا آمده‌ام آمدنم بهر چه بود؟
نه جدی؟
نقطه قوتم چیه؟ رسالتی قراره داشته باشم؟ چیه؟ تو مسیرم؟ مسیرم درسته؟ اصن درست باشه همه چیز آخرش که چی؟
 

در حال گوش دادن اپیزود٢ جآن.. در حین گوش دادن داشتم به چیزهای دیگه فکر میکردم و به سوالای دیگم پاسخ می‌دادم! ولی باز هم اونجا هایی که واقعا شنیدم خوب بود.. باید یه بار دیگه دقیق گوش بدم شاید یکم کمک کننده باشه.
 

چند وقتیه علاقه پیدا کردم به روشن کردن شمع، خیلی حال و هوای خوبی داره..


  • وندا :)
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۲ تیر ۰۳ ، ۰۰:۳۱
  • وندا :)
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۹ تیر ۰۳ ، ۱۰:۲۳
  • وندا :)

اینکه بیش از یکسااال می‌گذره از نوشتنم در وبلاگ یعنی چی؟

فکر کنم به خاطر اینه که چندتا کانال دارم توی تلگرام و حرفام رو برای خودم تند تند اونجا می‌نویسم!

۱۴۰۲ برای من چگونه گذشت؟

به نظرم بیش از سال‌های پیش بزرگ شدم، ظرفیت وجودیم بالاتر رفت. اتفاقات زیادی افتاد. سبک زندگیمون هم به نظرم تغییر کرد! مثلا رفتن سفرهای کوتاه! 

سفر یک روزه به مشهد و شمال! جز چیزهایی هست که برام بولد بود.

یک شب در میون کافه بودن‌ها! 

مدیرم که به کار باهاش عادت کرده بودم رفت، یه مدت درگیر تحویل کارها بودم، مدیر جدید اومد و کارها رو به اون تحویل دادم. با اومدن مدیر جدید بیش از پیش با خودم مواجه شدم، فهمیدم غرورری دارم که سخته پذیرش آدم‌ها برام. گذشت و گذشت و در نهایت تصمیمم این شد که برم و رفتم جای جدید، بهمن ماه بود. اولش کلی خوشحال بودم و بعد که اومدم دیدم یا خدا! یه سری کار که بدم میاد رو هم باید انجام بدم! ( البته اولش این بود و قراره سر و سامون بگیره)

این حس که بعد از مدت‌ها حس کردم مسیرم مشخص تر و دلپذیرتر شده توی کار برام خیلی ارزشمنده و فکر می‌کنم جز توشه‌های بزرگ امسالم بود، احساس در مسیر بودن.

تا دقیقا روزهای آخر که مدیری که به خاطرش رفته بودم برام مدیر دیگه‌ای گذاشت! 

و اینجا بود که فهمیدم آها! باید بزرگ شم! باید بتونم خوبی‌ها و مهارت‌های بقیه رو بفهمم! فقط خودت خوب نیستی! بقیه رو هم دریاب!

و همه اینها به کنار، پدربزرگم که خیلییی دوستش داشتم فوت کرد، پذیرش نبودنش برام سخت بود و هست. و این تلنگر دیگری بود برام که بزرگ شو!

دوره تسهیلگری رفتم و اون هم خیلی خوب بود، باعث شد بیش از پیش کمی فراتر از خودم رو ببینم.

 

الان بعد افطار، و آخرین روز ۱۴۰۲ هست و دارم سپنج با حضور مهدی شجاعی میبینم، دلم جلا گرفت و لحظاتی به درون خودم سیر کردم و تصمیم گرفتم اینجا یکم بنویسم.

سال جدید چه می‌خواهم؟

همچنان بزرگ تر شدن ظرفیت و روحم، درک اینکه دنیا  گذراست.

ذهن‌آگاه تر شدن.

یکم مادی تر:

در کاری که انجام می‌دهم زبانزد شوم و بتوانم مشاوره بدهم به شرکت‌های دیگر.

 

آرزو:

پول زیاااااد!

و اینکه آخر سال خیلی جدی برای اومدن عضو کوچک جدید به زندگیمون فکر کنیم و برنامه ریزی کنیم.

 

  • ۱ نظر
  • ۲۹ اسفند ۰۲ ، ۱۹:۵۱
  • وندا :)

خیلی وقته چیزی ننوشتم اینجا..

این روزا چه کار می‌کنم؟

- همچنان TA و کلاس های روانشناسی رو می‌رم، الان رسیدیم به هات سیت که واقعا جالبه. باید روندهای خانوادگیمون رو تو دو جلسه بگیم و با توجه به هدف و مشکلی که داریم مشخص بشه دلیلش چیه..

هات سیت من تازه تموم شده و نکات جالبی رو متوجه شدم، از جمله اینکه من دوست دارم بهترین باشم و در عین حال دلم برای زیردستانم می‌سوزه! نوری بهم گفت دوتیکه نشدی تا الان خوبه! که فکر می‌کنم دلیل نوساناتم هم همین باشه.. خودم رو به رسمیت نمیشناسم و بعد هم کلافه میشم از این، اگر هم کار بزرگ تر بگیرم دوباره چون درست مدیریت نمیکنم و خودم رو جدی نمیگیرم همین روند ادامه پیدا میکنه..

همچینن هدف و خداحافظی ندارم!!

- کلاس‌های انرژی رو همچنان می‌رم، یه مدته که تمرین نمیکنم و خیلی ناراحتم بابتش.. اگه بتونم درست تمریناتش رو انجام بدم و جزوه ها رو بخونم خیلی خوب میشه..

- فیتنس شرکت می‌کنم که البته اونم یه مدته شل کردم و خستم.. این روزا همش خوابم میاد ، کم کار میکنم، کم ورزش میکنم و بیشتر لش میکنم و میخوابم!!

- کار هم که همچنان است، با مدیرم راجع به دغدغه‌هام صحبت کردم این مدت .. سعی کردم خودم رو جدی تر بگیرم، مهارت هام رو ببینم و به این فکر کنم آخرش دوست دارم مدیر بشم و این مهارت ها می‌تونه بهم کمک کنه و بتونم تو چالش هایی که پیش میاد با عینک یادگیری و حل مسئله نگاه کنم.. اینا یکم آروم‌ترم کرد.. ولی همچنان اینجا و این کار ایده آلم نیست.

از اینکه شرکت برنامه ریزی درست حسابی نداره، مدیر ها خیلی با تجربه نیستن و نمیدونم اینجا به چه مقام و کاری می‌رسم ناراحتم. همچنین به آینده کاری منابع انسانی به خاطر درآمدش امیدوار نیستم  و داشتم فکر میکردم باید برم بیزینس ومنی چیزی بشم :))

  • وندا :)

در حال حاضر، دل‌زده‌ترین و خسته‌ترینم از کارم!

دائم مشغول یه سری هماهنگی ، بیش‌تر مدیر پروژه ام انگار .. فشار روحی روانی روم زیاده، حس عدم پیشرفت و اینکه آیا خودم مانع بودم یا شرایط؟

چطوری میتونم از این دور باطل بیرون بیام؟

می تونم چندتا کار درست حسابی انجام بدم تو شغلم؟

دوست دارم ادامه بدم این حوزه رو؟

اگر نه برم تو چه کاری؟

چرا هر کاری شروع میکنم بعد یه مدت ازش زده میشم؟

وات ده فاز؟

  • وندا :)

بعد از اینکه بهم گفتن با شرط باید کلاس‌های انرژی‌درمانی رو بیای فهمیدم که راه طولانی در پیش دارم... منی که فکر می‌کردم خوب دارم پیش می‌رم و مطالب رو در روزمره زندگیم به کار می‌برم ولی فقط فکر می‌کردم.

درسته اولش غمگین شدم ولی الان خوشحالم که تلنگر بزرگی بهم زده شده و باید تجدید نظر سنگین داشته باشم روی فهمم از مطالب..

می‌دونم راه طولانی در پیش دارم ولی عوضش ارادم قوی‌تر شده و با جدیت بیشتری این مسیر رو دنبال خواهم کرد.

 

  • ۰ نظر
  • ۳۰ ارديبهشت ۰۱ ، ۱۱:۱۵
  • وندا :)