- ۰۱ شهریور ۹۸ ، ۰۲:۵۹
چی میشد اگر همیشه حالمون خوب بود و خوشبین بودیم؟
دلیل این حال سینوسی چیه؟!
خسته شدم از اینکه دائم راجع به بعضی موضوعات در جنگم با خودم.. ای کاش همیشه خوشبین بودم و حالم خوب بود
مامان و خاله و دایی معمولا آخر هفته ها میرن دماوند،به با ما هم همیشه میگن که بیایید.. آخرین باری که رفتم خیلی خسته شدم.. علاوه بر اینکه شلوغه و نمیشه آدم بیکار باشه، آخرشب جمعه خسته و کوفته میرسی خونه و صبح شنبه باید بری سر کار.. و این خیلی سخته برام
این هفته هم گفتن بیایید و من دوباره گفتم نه، به شدت نیاز به تنهایی و خلوت دارم چیزی که اونجا امکان پذیر نیست.. و کلا هم جو بعد از فوت دایی برای من غمگینه
ولی از طرفی وقتی یاد آخرین دماوندی که دایی محمد بود و من نرفتم میوفتم.. خیلی دلم میگیره..نکنه این آخر هفته هم آخرین وقت دیدارم با اونها باشه؟
خیلی حس بدیه...
با اومدن رتبهها بیشتر از همیشه احساس خستگی میکنم... درسته که خیلی هم درست و درمون درس نخوندم ولی نمیدونم چرا حداقل دوست داشتم بهتر از این حرفا بشم
شاید کلا قید خوندن ام بی ای رو بزنم
شایدم به رفتن به شبانه حتی راضی بشم
چرا اون روزی نمیرسه که بگم همین بود! همینو میخواستم! این اون چیزیه که حاضرم در بدترین شرایط براش وقت بذارم و دوستش داشته باشم..
فعلا قصد دارم یکی از علایق فراموش شده! ام رو دنبال کنم
نجوم آماتور!!
تا کی به خاطر دلایل مسخره از علایقم دست بکشم؟
بی خیال همه چیییی
پ.ن: همچنان احساس نیاز به یه استراحت به شدت کافی و خوب دارم... از نوع فکری و جسمی!