چه وحشتناک

نمی‌آید مرا باور

و من با این شبیخون‌های شوم و بی‌شرمانه‌ای که دارد مرگ

بدم می‌آید از این زندگی دیگر

چه بی‌رحمند صیادان مرگ، ای داد!*


چهل روز گذشت و همچنان باور و عادت به نبودنت خیلی سخت است... خیلییی...

مدام خاطراتی که با تو دارم جلوی چشمم هست... از آن دوران که من مهدکودک می‌رفتم و مدرسه‌ات رو بروی مهد کودکم بود، گاهی دنبالم می‌آمدی و‌ من را به خانه می‌بردی.. حتی زمانی که کوچکتر بودم هم یادم هست.. آن موقع که من را جلوی دوچرخه ات می‌نشاندی و در کوچه ها می‌چرخیدیم، یادش به‌خیر آن روز که خوردیم زمین!!! ترسیده بودی ووگفتی که به مامانم چیزی نگم😀چقدر این خاطرات را مرور می‌کردیم و می‌خندیدیم...

آن موقع که سرباز بودی و تابستان بود,مادرجون و باباجون تهران نبودن و ما خونتون بودیم,ساعت حدود ۴ و۵میومدی و من قلیان چاق میکردم که باهم بکشیم!!!

موقعی که مامانم اینا مکه رفته بودن و خاله و مادربزرگ پیشمون بودن, و تو هم گاهی میومدی اونجا, تو آشپزخونه یه ساعت با تلفن حرف می‌زدی! حتماً حوریه بوده..

آن زمان که دیگر تصمیم گرفته بودی ازدواج کنی, میگفتی اسمش حوریه است و ساعتها با مامانم در حیاط با چراغ خاموش یواشکی صحبت میکردی

 اولین بار در عقد خاله دیدمش, چقدر ذوق داشتی که برای اولین بار میخواهی به فامیل معرفی اش کنی,چهار روز بعدش عقد خودت بود,دوشنبه آذرماه سال ۸۸

مامان و خاله وقتی دیدنت خیلی ذوق زده بودن که داداش کوچیکه داره داماد میشه

تابستونش همگی به شمال رفتیم, عکسهاش هست کنار آبشار آب پری,ساحل...

موقعی که حوریه جهاز آورده بود و مامان با آینه و قرآن اومد خونتون رو هم یادم هست,

یک اردیبهشت سال ۹۰ عروسی ات بود, کت و شلوار سفید پوشیده بودی, مامان و خاله وقتی دیدنت اشک شوق تو چشماشون جمع شد... دقیق یادمه .. میگفتن چقدر خوشتیپ شدی

اومده بودیم که عکس بگیریم, نمی‌دونم چرا هیچ وقت عکسها رو ندیدیم و به دستمون نرسید

عکس دیگه ای هم نگرفته بودیم...شاید خدا می‌خواسته این روزا با ندیدن اون عکسا کمتر غصه بخوریم

کلا بعد از ازدواجت بیشتر میدیدیمت, مهمونیا و مسافرت‌ها

تقریبا هر سال می‌رفتیم شمال, یه سال بابام یه موتور کوچیکه برای امیرحسین خریده بود, اومدی که به منم یاد بدی ولی من نتونستم کنترل کنم و رفتیم تو جدول خوردیم زمین😃

بعد که بابا ویلا رو فروخت دیگه نرفتیم, تا امسال

 تا امسال که قرار شد بریم, ولی جور نشد و همگی رفتید دماوند, من سرماخورده بودم نیمدم, نمی‌دونستم آخرین فرصت برای دیدنته.. نمی‌دونستم.. قرار گذاشتید هفته بعدش بریم شمال.. ولی نمی دونستم قراره نباشی.. قراره زیر خروارها خاک باشی😔😔

دو سال پیش بله برونم بود, بعد از خانواده داماد اومدی و نمی‌دونستی داماد کدومه با پسر خاله اش اشتباه گرفته بودیو خورده بود تو ذوقت😅 بعد که فهمیدی کدومه خوشحال شدی هی تعریف میکردی و میخندیدی... تصویرش واضح تو ذهنمه

وقتی که اومدی بهش سلام کردی و گفتی مراقبش باش.. برای ما خیلی عزیزه.. بعد حوریه بهش گفت ناراحت نشید محمد از روی محبتش اینجوری میگه, عکسی که چهارتایی گرفتیم هست

روز عروسیم.. کادویی که سر عقد بهم دادی.. لحظه ای که داشتم با مامانم اینا خداحافظی میکردم و اشک تو چشمات حلقه زده بود و گفتی چقدر زود گذشت..

آه... آه که چقدر زود گذشت

هیچ وقت اون روز کذایی رو یادم نمیره

دوشنبه ۵آذر ۹۷ و من از همه جا بی خبر, صبحش با مامان و خاله صحبت کرده بودم, ولی اونا هم هنوز خبر نداشتن

شب عروسی بودم, ساعت حدود ۱۲ونیم بود که حسین بهم گفت... هیچ وقت اونقدر حس بدی نداشتم و تجربه نکرده بودم.. هیچ وقت اونقدر گریه نکرده بودم...هیچ وقت عزیزی رو از دست نداده بودم.‌. نمی‌دونستم چه حسی داره.. چه حس بدیه...

نمی‌دونستم قراره فرداش با چه منظره ای مواجه شم,مامان و خاله و مامان جون چه حالی اند, حوریه چه کار میکنه؟؟

آخرین باری که خونت بودم , برای مراسم پاگشا بود.. تابستون, هنوز کارت هدیه ای که اون روز بهم دادی رو دارم

سه شنبه ۶آذر , جز طولانی تریم روزای زندگیم بود.‌. هر دقیقه اش یه ساعت بود..

همه حالشون بد بود

هیشکی باورش نمیشد شب خوابیدی و صبح پانشدی

از بس ناله کرده بودن صداشون در نمیومد

حوریه همش از حال میرفت‌‌.. آخه خودش پتو رو از صورتت کنار زده بود و دیده بود نفس نمی‌کشی...

آخه باورش نمیشد تمام برنامه هایی که برای زندگی و بچتون داشتید به باد رفته.. بچه ای که قسمت نشد به دنیا بیاد..

همیشه دوست داشتم بچه ات رو ببینم, نمی‌دونستم قراره اینجوری شه.. نمیدونستم...